خوابی را که دیدم با خودم مرور کردم ...
باز خوابم برد ...
وقتی که دوباره بیدار شدم هشت و نیم صبح بود ...
طبق معمول توی گوشی خبری نبود ...رفتم که مثلا صبحانه بخورم ...نشد...آمار روزه های مستحبی داره میره بالا...
نه حوصله دانشگاه را داشتم نه صدای استاد پریشانی با اون کلاس شلوغ...ولی به اجبار رفتم ...
یه رب زود رسیدم ...دستم زیر چونم بود و داشتم فکر میکردم ...به چی؟بماند...
بچه ها یکی یکی میومدن سر کلاس و من متوجه حضور کسی نبودم تا زهرا اومد بالا سرم و بلند سلام کرد ...نشست و کلی حرف زد اخرش بهش گفتم زهرا بخدا نفهمیدم چی گفتی ...ناراحت شد فکر کرد از عمد به حرفاش گوش ندادم ...استاد اومد سر کلاس و شروع کرد...وای یا خدا از این صدای پریشانی ...بلندگو قورت داده بنده خدا...
اروم بودم مثه همیشه ...
زهرا ول کن نبود ...تا استاد گفت خانوماااااا....سرم گرفتم بالا یه لبخند بی اختیار ....باز ساکت بودم ولی این زهرا وراج نمیذاشت تو خودم باشم ...کلی رو دستم نقاشی کشید...منم نباید بهش چیزی بگم چون بهش برمیخوره ...
از بس ساکت بودم و منگ زهرا اعصابش خورد شد و یهو داد زد سهیلا مردی با توام هااا...سرمو گرفتم بالا استاد داشت میخندید...خودمم خندم گرفته بود به قیافه زهرا...کل کلاس چهل و پنج نفره داشتن بلند بلند میخندیدن ...
خلاصه شدم مایه شادی دل بچه ها...
گوشیم زنگ خورد و رفتم بیرون که جواب بدم طبق معمول زهرا فوضولم به دنبالم .نمیذاره که حرف بزنم ...هی میگه کیه منم گوشی دادم به خودش که راحت حرف بزنه با مامانم حال و احوال میکنه میگه سهیلا مامانت باهات کار داره ...یعنی روانی کرده منو با این دیووونه بازیاش...
مجبور شدم ساعت دوم کلاس رو نمونم ...توی راه ...سرمو چسبوندم ب پنجره ...تموم داستان یک سال و نیمه زندگیم اومد جلو چشام ...اشکام بی اختیار رو گونه هام سر خورد ...خجالت کشیدم ...چشامو بستم و شاید یه رب کامل یه خواب عمیق رفتم ...باز همون خوابو دیدم ...یهو احساس کردم که رسیدم چشامو باز کردم هنوز مسیر نصف هم نشده بود ...کسی که توی اتوبوس کنارم نشسته بود چند تا سوال ازم پرسید که در نهایت بی حوصلگی و خیلی خشن جوابشو دادم اخر بار گفت یعنی نه گفتم نه خانوم ...انگار از خودش خجالت کشید یه لحظه احساس کردم توی دلش داره میگه عجب غلطی کردما...که عین جمله را که نه ولی گفت خانم اگه حرف نابجا و اشتباهی زدم معذرت میخوام ...سرمو تکون دادم ...دختره طاقتش تموم شد گفت اینقده مغرورررررررر:|
هیچی جوابشو ندادم ...
وقتی قراره در مورد غیر اون حرف زده بشه همون بهتر که مغرور باشم ...
وقتی قراره اونی که درموردش پیشنهاد میدن تو نباشی همون بهتر که سرد باهاشون برخورد کنم ...
وقتی قراره تو نباشی همون بهتر که منم نباشم ...برای هیشکی ...
ما را در سایت اسمس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: irandokht بازدید: 90 تاريخ: يکشنبه 5 آبان 1392 ساعت: 21:10